سفارش تبلیغ
صبا ویژن

 

همه عمر عاشقت بودم، گاه اگرچه ز کوره در رفتم 

سر لیله فقط به عشق تو بود که به دعوای هر پسر رفتم

 

بچه بودم برید دستم را تیزی گوشه النگویت،

گریه کردی برای من این شد که همیشه پی خطر رفتم

 

بعدها هم بزرگتر که شدی، رخت توی حیاط می شستی... 

هدفم دیدن تو بود ای ماه دزدکی پشت بام اگر رفتم

 

پدرم بارها مرا دید و سر این ماجرا کتک خوردم

کم نشد میل دیدنت یعنی: بعد از آنروز بیشتر رفتم

 

حال اما چه حاصلی دارد نبش قبر و مرور خاطره ها؟

تو که از شهرمان سفر کردی من هم از بیکسی سفر....

 

بی تو این کوچه این گذر بانو سرد و بی روح مثل گور من است

چه کسی درک می کند بی تو با چه حالی از این گذر رفتم؟!

 

شده تا حال حس کنی یک بغض در درون دلت نمی گنجد؟

مثل آبی که جوش آمده است بی حضورت مدام سر رفتم...

 

مرد ماندن همیشه آسان نیست، اشک که مرد و زن نمی فهمد

تو که رفتی نشد نگریم، نه

               هرچه با بغض هام ور رفتم!

 

کاظم ذبیحی نژاد


 

 

 




تاریخ : پنج شنبه 94/5/8 | 7:29 عصر | نویسنده : محسن ذبیحی | نظر

 

به کدامین علل موجبه رسوا نشود؟

آدمی مثل تو در کوفه اگر جا نشود؟!

 

کعبه از شوق تو وا شد دهنش،می ترسم

که به روی تو در این شهر،دری وا نشود

 

ابن ملجم! به خدا "نیل" سر مولا نیست

هر که با قصد شکاف آمده،موسی نشود

 

تیغ دانست که ماموریتش چیست،ولی

کاش این تیغ که داناست،توانا نشود

 

کاش وقتی که دو دستی به سر قاتل رفت

در فرود آمدنش جاذبه پیدا نشود

 

کاش طوری بشود قصه که در این دوسه روز

نا امیدانه فقط شیر مهیا نشود

 

باغبان رفته و می ترسم از این بهت عمیق

گره از کار فرو بسته ی گل وا نشود

 

پیش نامت "نشدن"،آخر منفی بافی ست

چه کنم با غزل ختم شده با "نشود"؟

 

علیرضا دهرویه

 

 

 

 




تاریخ : پنج شنبه 94/5/8 | 7:9 عصر | نویسنده : محسن ذبیحی | نظر

 

جاده ای سخت را نشان دادی، قول دادیم همقدم باشیم

بعدها حرف شد که برگردیم، یا گرفتار پیچ و خم باشیم

 

تیغ بین غلاف ها گم شد، مرد زیر لحاف ها گم شد

این همه کاغذ سفید، ولی جوهری نیست تا قلم باشیم

 

گردن فربه ستم نشکست، حال بین دو راه ناچاریم:

یا ستم دارمان زند یا ما دست در گردن ستم باشیم

 

شهر در خون نشسته است ولی باز هم شعر سرخی لب یار!

غیرتم می کشد نشد یک بار، قدر یک بیت محتشم باشیم

 

از عزا جز غذا نفهمیدیم، حرفی از کربلا نفهمیدیم

تا به کی دست ها قلم بشوند، ما پی دسته و علم باشیم

 

بس که دل زخم از فلک خورده ست، کاسه صبرمان ترک خورده ست

ای قدم های تو به چشم زمین! تا به کی زیر پای غم باشیم؟

 

گرچه با این زمانه ی بی رحم، از ظهور تو نیز می ترسم

ترسم از جنگ در کنار تو نیست، وای اگر روبروی هم باشیم

 

وقت گفتن اگر چه آسان است، انتظار آتش است در کف دست

پس کجا مانده اند منتظران؟ نکند مثل قبل کم... باشند

 

علی کریمان


 




تاریخ : جمعه 94/2/25 | 1:5 صبح | نویسنده : محسن ذبیحی | نظر

 

جا می خورد از تردی ساق تو پرنده!

ایمان منی سست وظریف و شکننده !

 

هم , چون کف امواج «خزر» چشم گریزی

هم , مثل شکوه«سبلان» خیره کننده !

 

می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست

بر خوان لبان تو , مربای کشنده !

 

چون رشته ی ابریشم قالیچه ی شرقی ست

بر پوست شفاف تو رگ های خزنده !

 

غیر از تو که یک شاخه ی گل بین دو سیبی

چشم چه کسی دیده گل میوه دهنده !؟

 

لب های تو اندوخته ی آب حیات است

اسراف نکن این همه در مصرف خنده !

 

ای قصه موعود هزار و یکمین شب

مشتاق تو هستند هزاران شنونده

 

افسوس که چون اشک , توان گذرم نیست

از گونه ی سرخ تو ـ پل گریه و خنده !

 

غلامرضا طریقی


 




تاریخ : یکشنبه 94/1/30 | 8:24 عصر | نویسنده : محسن ذبیحی | نظر

 

 

گفتی چه دارد چشمهایت جز سیاهی

یادت می آید شعر خواندم از"پناهی"

 

گفتم اگر با من می آیی چتر بردار

بی اعتبار است این هوای مهر ماهی

 

من خانه ات هستم چه می خواهی عزیزم

از این مسافرخانه های بین راهی

 

آن شب برایم چای دم کردی که شاید

یک استکان از خستگی هایم بکاهی

 

 گفتی بیا حرفی بگوییم از سر عشق

گفتم فدایت می شوم گفتی الهی...

 

نام تو را بر کوهساران می نوشتم

نام مرا بر کوه کاغذهای کاهی

 

می رفتم از مهتابی این خانه تا ماه

حالا کجایم بین کفترهای چاهی

 

دنبال یک دیوانه می گردم که اینجا

می گشت دنبال من دیوانه گاهی

 

اعظم سعادتمند


 




تاریخ : چهارشنبه 94/1/26 | 12:12 صبح | نویسنده : محسن ذبیحی | نظر

  • paper | خرید اینترنتی | ماه موزیک